نوشته شده در دوشنبه 1388/09/30 توسط ترانه جوادی

من جایی در گذشته ام
جا مانده ام
در لالایی شیرین مادرم

لا به لای برگ برگ کتاب قصه ام
یا در کشاکش بازی های کودکانه ام
در گیر و دار گرگم به هوا
عمو زنجیرباف
قایم باشک
من پشت سادگی ام
قایم شدم

و هیچ کس پیدایم نکرد

تا به امروز
پیوندم بزند
همین است که این روزها
در بهبوحه ی موهای واکس خورده

و ناخن های لاک زده
من هنوز روی دستم ساعت می کشم
و ناخن هایم را تا ته می جوم

من در کودکی ام جا مانده ام
باید برگردم
و سراغ خودم را
از عمو زنجیر باف بگیرم
باید برگردم.

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/30 توسط ترانه جوادی

از سکوت از درد امشب می نویسم یک غزل
از شب و هذیان و از تب می نویسم یک غزل
جز خیال تو کسی هرگز نمی فهمد مرا
چون تویی تنها مخاطب می نویسم یک غزل
از همان روزی که از عشق تو گفتن جرم شد
با سکوتی تلخ بر لب می نویسم یک غزل

دل تو را می خواهد و من دست خالی بی جواب
از سکوت خود معذب می نویسم یک غزل
رنگ رخسار قلم گویا پرید از خستگی

خون ِ دل جای مُرکب می نویسم یک غزل
نوشته شده در شنبه 1388/09/28 توسط ترانه جوادی

من دلم غمگین است کاشکی برگردی
دوریت سنگین است کاشکی برگردی
نرگسی وا شده است بلبلی می خواند
باغ عطرآگین است کاشکی برگردی
باز باران زده است آسمان پل زده است
تا که پل رنگین است کاشکی برگردی
عشق را باور کن ، اگر عاشق باشی
زندگی شیرین است کاشکی برگردی
بی تو من می میرم کاش می دانستی
حرف آخر این است کاشکی برگردی
کاشکی برگردی
کاشکی برگردی

نوشته شده در سه شنبه 1388/09/24 توسط ترانه جوادی